یاران هستند لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز زبانت به گوش جان آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که از تو دیده بپوشم
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه ی دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
ساکت شده ام٬ خاموش خاموش.
نگاهم کن حالا همانم که تو دوست داشتی٬
نه صدایی٬نه حرفی٬
نه حتی نگاهی که در ذهن معنی را تداعی کند.
حالا دوستم داری که خالی و پوچم؟
حالا دوستم داری که خوار و خفیفم؟
و گنجشکها جدي جدي مي ميرند...
آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند...
و قلبها جدي جدي مي شکنند...
و تو شوخي شوخي لبخند مي زني...
و من جدي جدي عاشق مي شوم

اینقدر که وقتی دلم برایت تنگ می شود
احساس می کنم گم شده ام
یادم میرود
دلم برای توتنگ شده یا برای منِ گم شده ام
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
هم خسته بیگانه هم ازرده خویشم
خوابگرد قصه های شوم و وحشتناک را مانم
اخوان ثالث
قصه ها یی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات
پیچ و خمهاشان بسی افات را ایات.
سوی بس پس کوچه ها رانده
کاروان روز و شب کوچیده من مانده
با غرور تشنه مجروح
با تواضعهای نا د لخواه
نیمی اتش را و نیمی خاک را مانم.
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این زمانه ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثا نیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هشیار خسته ام